چهارشنبه ۲۴ دسامبر ۲۰۰۸

"چشم هايت نمی گذارند افکارم آرام بگيرند"

چشم هايت
نمی گذارند افکارم آرام بگيرند.

کلماتت
مرا تا دور دست ها ،
با خود می برند.

تو را نمی شناسم
اما يقين دارم:
در تمام ِ عمرم ،
دوستی مثل ِ تو نداشته ام.

روز هايی که با تو سر کرده ام،
درست مثل ِ نوار ِ کاسِتی است
که من بار ها و بار ها
آن را برای ِ خودم گوش کرده ام.

هر وقت چيز ِ جديدی به خاطرم می آيد،
احساس می کنم
با انگشت هايت
گونه ام را نوازش می کنی...

دلم برايت تنگ شده
مثل ِ چمن زاری که در انتظار ِ نسيم است.
مثل ِ آسمان ِ صبح دمی که خورشيد را انتظار می کشد.

اما هر بار که در انتظارت
راهروی ِ خانه ام را می نِگرم،
تنها سياهی است
که بر قلبم سايه می افکند.

Port:Nicholas Gordon
ترجمه محمد فلاح نيا
28/7/87

جمعه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۸

"درد ِ دل"

پيوند ِ ما به سردی گراييده،

می خواهم فروزانش کنم،

نمی دانم چه طور...

می خواهم با تو سخن بگويم،

حرفی در ميانه نيست.

می خواهم سطری برايت بنويسم،

کلمه ای در ميانه نيست.

می خواهم به صدايت گوش بسپارم،

جز سکوت،

اما چيزی در ميانه نيست.

می خواهم لمست کنم

جز هوای ِ سرد،

اما چيزی در ميانه نيست.

می خواهم ببويمت

جز عطر ِ تو اما،

چيزی در ميانه نيست.

آه چرا،

چرا ما به اين جا رسيديم؟

به تو خواهم پيوست

و چيزی نخواهم بود،

جز بخشی از وجودت...

Poet:Suraj Samtani_from HongKong

ترجمه: محمد ِ فلاح نيا
28/8/87

من به سرودن ِ هايکو به زبان هايی غير از زبان ِ مادری ِهايکو (ژاپنی) اعتقادی ندارم.اصلا هايکو شعری است با 17 هجای ِ زبان ِ ژاپنی که در سه سطر نوشته می شود. هايکو يک تعريف ِ بومی و با باری فرهنگی است که بار ِ فرهنگ ِ زبان ِ مادری خودش را بر دوش می کشد.اما متاسفانه مرسوم شده است که هر کس شعر های کوتاه می نويسد و آن ها را در سه سطر مرتب می کند و به نام ِ هايکو تحويل ِمخاطب می دهد.شعرهای ِ کوتاه ِ زير را از شاعری هندی ترجمه کرده ام و برای ِ احترام به شاعر،همان نام ِ هايکو را برای ِ آن ها انتخاب کردم.اما می توان با کلمات ِ فارسی بازی کرد و مثلا نام ِ "کوتاه" ،"گوشه" و يا "کوتاه واره!!!!" هم بر آن ها گذاشت .که خب اين کار از عهده ی من خارج است.مسوليتش بر دوش ِ دوستان ِ واژه ساز ِ واژه باز!!!
محمد ِ فلاح نيا
28/7/87
"هايکو های ِ ضد ِ جنگ"
جنگ،جنگ،همه جا جنگ
جايی بايد متوقف شود
اما هيچ کس به هيچ جا نمی انديشد!
---------------------------------
پايان ِ وحشتناک ِ جنگ ،
قدرت ها را به وحشت نمی افکند
و همين طور زخم های ِ دردناک هم.
--------------------------------
پيش از آن که همگی هلاک شويم،
در هر کجای ِ اين جهان ِ پهناور،
جنگ بايد محکوم شود.
-------------------------------
جهان به روشنی نمی رسد
مگر اينکه صدا های ِ ضدِ جنگ
در صدر بنشينند.
------------------------------
جنگ عليه جنگ،
به زمان و انسان هايی خالص
محتاج است.
-----------------------------
جنگ ها که با اهداف ِ پوچشان
به بهای ِ آوردن ِ مرگ ِ زود هنگام ِ انسان ها حادث می شوند،
محصول ِ ذهن های ِ معيوب اند...
----------------------------
جهان ِ بدون ِ جنگ،
رويای ِ شرافت است
ياد گار ِ گريه های ِ دور...
----------------------------
افکار ِ حقير ِ جنگ،
رويای ِ شريف ِ صلح و آرامش
و جهانی که همه را به حقارت کشيده است.
----------------------------
جنگ و صلح در گردش اند
و مردمان را در دردی مکرر می پيچند
بگذار جنگ ها بسوزند.
---------------------------
جنگ،
مخلوق ِ ذهن های ِ شرير
ارمغانی جز ويرانی برای ِ همگان ندارد.
---------------------------
جنگ
مخلوق ِ ذهن های ِ حقير ِ آدميان،
ويرانی به بار می آورد.
---------------------------
***شاعر: "Subbaraman N V" متولد ِ 31 جولای ِ 1941 ،فارغ التحصيل ِ رشته ی ِ رياضيات و از اعضای ِ انجمن ِ نويسندگان ِ هند(United Writers Association of India) است.
**ترجمه: محمد فلاح نيا
28/7/87

من فکر نکنم هيچ وقت از هيچ هنر مند ِ آمريکايی زياد خوشم بيايد!مگر اينکه خيلی هنر مند ِ خاصی باشد.من اصلا نمی توانم با ذهنيت ِ آمريکايی زياد ارتباط بر قرار کنم.اين شعر لنگستون هيوز هم فقط يک ترجمه ی همين طوری است!قصد خاصی از ترجمه ی آن نداشته ام.



"بزرگ تر که می شوم..."



خيلی وقت ِ پيش بود ...


من هميشه رويا هايم را فراموش می کنم


اما آن بار،


رويايم


درخشان،


مثل ِ يک خورشيد پشت سرم بود


و ديواری از گل های سرخ


آرام آرام


تا جايی که ديوار آسمان را لمس می کرد،


بين من و رويايم خزيدند.



ناگهان سايه ای ،پشت سرم ظاهر شد


به سمتش رفتم


و در سايه دراز کشيدم


ديگر رويايم پشت سرم نبود.




ديوار ِ نازک


و سايه


روبرويم بودند.



و دستهايم


دست هاي سياهم


از ديوار رد شدند


و رويايم را يافتند.



ياری ام دادند


تيرگی را خرد کنم،


سايه را بشکافم


و در هزار پرتو ی ِ خورشيد،


هزار رويای چرخان ِ خورشيد


غوطه ور شوم.



لنگستون هيوز ،شاعر آمريکايی (1967-1902)


ترجمه: محمد فلاح نيا


"شعری برای ِ تو"
امروز شعری برايت سرودم
تا هميشه در قلبت بمانم.
شعری که عشق مرا با تو در ميان می گذارد،
احساساتم را برايت باز گو می کند
و شادی و سر خوشی هايش را به تو نشان می دهد.
شعری برای انديشيدن و درک ِ زندگی
شعری برای ِ آموختن و درک ِ ارتباطات ِ پيچيده اش
برای سرود ِ سرخوشی سر دادن
و درک ِ ملودی های ِ آن
شعری برای ِ گريستن
و درک ِ اندو ه ِ سخت ِ آن...
من شعر های ِ بسياری سروده ام
اما فقط اين شعر است که برای توست
شعری که به تو خواهد گفتچه قدر برايم مهم هستی...
کلمات بسياری آزادانه از ذهنم پر می کشند
تا شعری زاده شود
اما هيچ کدام از آن ها نمی توانند عشق مرا به تو نشان دهند.
پس بگذار تمام ِ آن ها را در قلبم زندانی کنم
و تنها به همين اکتفا کنم
که بگويم:
دوست دارم شعری عاشقانه برايت بسرايم...
Poet:Sathasivam(From:Sri Lanka
ترجمه : محمد فلاح نيا
28/5/87