فقط تو خواب!
فقط تو خوابه که قيافه هاشون رو می بينم
کسايی که تو بچگی باهاشون همبازی بودم.
"لوئيس" با گيس های قهوه اي ش بر می گرده،
و "آن" با طره های گرم و وحشی موهاش
فقط تو خوابه که زمان فراموش می شه
کی می دونه حالا چی به سرشون اومده؟
ديشب دوباره با هم بازی می کرديم
درست مثل اون وقت ها!
خونه ی عروسکی هم ته راه پله بر پا بود...
گذشت اين همه سال هنوز صورت هاشون رو برام کم رنگ نکرده بود.
چشماشون رو می ديدم که مهربون بودند...
تو اين فکرم که اون ها هم خواب من رو می بينند؟
تو خواب اون ها هم من هنوز يه بچه ام؟
Poem by SarahTeasdale
ترجمه محمد فلاح نيا
0 نظرات:
ارسال يک نظر