تنهايی منم!
تنهايی شب است
تنهايی روز است
تنهايم من
شب ها و روز ها...
تنهايی فصل هاست
تنهايی سال هاست
چنان تنهايم من
که اشک ها جاری می شوند
تنهايی اين مکان است
تنهايی زندگی من است
تنهايی منم که به چاقويی می رسم!
تنهايی اين دادگاه است
تنهايی جمله های من است
چنان تنهايم من
که ابراز ندامت می کنم.
جيم فولک
Jim Folk
اتو بيو گرافی شاعر
خاطرات بسيار زيادی از دوران کودکی وحرف های کمی از دوران نوجوانی ،برای گفتن دارم.کودکی ام در سال های حدود 1950 گذشت که زمان بسيار خوبی برای بزرگ شدن بود!در سال 1950 بود که ما اولين تلويزيونمان را خريديم.در بين 6 بلوک آپارتمانی،ما تنها خانواده ای بوديم که تلويزيون داشتيم.همه ی اهل محل برای تماشای تلويزيون به خانه ی ما می آمدند.آن روز ها مثل الان نبود که تلويزيون 24 ساعت روشن باشد.وقتی که برای اولين بار تلويزيون را روشن می کردی،تنها چيزی که دست گيرت می شد برنامه هايی ثابت بود که مرتب تکرار می شدند!اولين شوی تلويزيونی که ديدم،اجرايی از "کيت اسميت" بود.
من 9 سال سگی به نام "شپ" داشتم.بعضی از ماجراهايی که برای او اتفاق افتاد،واقعا جالبند.من هميشه او را با خودم به سينما می بردم وهيچ وقت او را نمی بستم.او بايد 3 ساعت منتظر می ماند تا من برگردم.و يا به داروخانه می رفتم و 2 ساعت آن جا می ماندم.او همان جا دم در می ماند تا وقتی که من بر می گشتم.اما يک روز وقتی که از داروخانه بيرون آمدم،او رفته بود!من همه جا را به دنبال شپ گشتم،اما خبری از او نبود.برای شام به خانه برگشتم ،او در خانه هم نبود.بعد از شام دوباره به داروخانه برگشتم و شپ را ديدم که دم در داروخانه به انتظار من نشسته!او چهار ساعت تمام آن جا بوده و فکر می کرده که من هنوز داخل داروخانه هستم.يک بار ديگر هم من و "شپ" اطراف ايستگاه قطار قدم می زديم که او ناگهان درون حفره ای افتاد و گير کرد.در پايين حفره نهر آبی بود که حدود 15 فوت عمق داشت.سريع به خانه رفتم تا طناب پيدا کنم و هنگامی که برگشتم،او آن جا نبود!فکر کردم که درون نهر آب افتاده است اما نيافتاده بود.به خانه برگشتم وآن جا هم اثری از "شپ" نبود.همه جا رابه دنبالش گشتم،اما او را نيافتم.دوباره به راه آهن برگشتم و ديدم که در کنار همان حفره او منتظر من است."شپ" بهترين دوستی بود که من داشتم.من دوستان بسياری داشته ام اما شپ دوستی بود که در گذر از دوران های سخت کمکم می کرد...
در سال 1956 خانواده ام از "گرنيل آيوآ" به "دس موينز" نقل مکان کردند.آن جا يک سالن نمايش بسيار بزرگ داشت که من و دوستم "دنی" هر شنبه عصر به آن جا می رفتيم.در سال 1962 "دنی" در ارتش نام نويسی کرد و به ويتنام اعزام شد.
در سال 1977 من وهمسرم "جودی" به "دنور" رفتيم.
از سال 1943 (م:سال تولد شاعر) تا امروز اتفاقات بسياری رخ داده اند،اما چيزی که مهم است،اکنون است!!
ترجمه ی شعر و بيو گرافی : محمد فلاح نيا
25/5/86
0 نظرات:
ارسال يک نظر